پرویز تناولی
اگرچه نمایشگاه بورگز نتیجه ای جز انتقاد و ضدیت به بار نیاورد و تابلوها و مجسمه های آن به دست فراموشی و یا فرسودگی سپرده شد، اما از میان این گروه کارها یکی باقی مانده و به نتایج پرباری رسید.
این تابلو نقطه پایانی در کارهای ساختاری و سرآغازی برای کارهای تازه من بود. در بالای این تابلو و در میان دایره ای پلاستیکی، کلمه "هیچ" با خط خوش فارسی و از همان جنس پلاستیک نوشته شده و در پایین آن دو دست گچی بر پنجره ای مسی چنگ زده بود و هاله ای از نور بر این مجموعه افتاده بود.
پس از گذشت سال ها نمی توانم آنچه را که برای ساختن این قطعه در سر داشتم بیان کنم. نمی دانم نگران آن بودم که به هیچ رسیده ام و می خواستم از آن بر حذر باشم و یا طالب بودم که در آن بمانم و آن را به ثمر رسانم. باید بر مبنای همین اندیشه ها بوده باشد که آن دست ها را در گیر پنجره ای مسین پر جلا نموده و طلب یاری کرده بودم.
آغاز یک دوران و یا دستیابی به یک فکر تازه در صورتی قابل توصیف است که همه جوانب آن در نظر گرفته شود. این فرضیه اگر در همه جا و بر همه کس صادق نباشد، در مورد رسیدن من به " هیچ " صادق بوده است و چنان که شرح خواهم داد، همه عوامل دست به دست هم داده بودند تا مرا به سوی این کلمه سوق دهند.
بدون شک محیط هنری آن زمان، از جمله دانشکده ای که به روند کار آن و نوع تدریسش معتقد نبودم و روشنفکران و هنرمندانی که هر روز دم از تازه های هنری فرنگ می زدند و اشرافی که متاع دست دوم آنها را با فخر می خریدند، واکنش های اعتراض آمیزی را در من موجب شده بود و " هیچ " مرهمی بر این اعتراض بود.
اما این اعتراض چنان که خواهم آورد شعاع گسترده ای که حتا خود مرا هم در بر می گرفت، شامل می شد و آن اعتراض به نقاشان سقاخانه ای بود.
احساس می کردم خط وسیله ای برای عده ای نقاشان شده است. این ها همین که خوشنویسی را فرا می گرفتند، کار خود را در گالری های نقاشی به نمایش در می آورند و به زمره نقاشان می پیوستند. حال آن که خوشنویسی بخشی از فرهنگ سنتی ما ایرانیان است و تا چندی قبل فراگیری آن برای هر کودکی اجباری و بخشی از تربیت وی به شمار می رفت.
بر همین اساس تصمیم گرفتم تا جای ممکن از خط کناره بگیرم و هر گاه لازم باشد آن را به کار برم، به یک کلمه قناعت کنم. مدت ها در فکر چنین کلمه ای بودم، تا عاقبت به "هیچ" رسیدم.
در آن طرف مرزها و در پایتخت های بزرگ هنری نیز برخی از نقاشان به هیچ رسیده بودند. اگر چه آن ها به دنبال این کلمه نرفتند، اما آثارشان چیزی جز هیچ نبود. بوم های سفید و عاری از نقش راشنبرگ و یا کارتن های خالی مقوایی او در معنا، چیزی جز هیچ نبود.
حتا آثار هنرمندان دیگری چون (اندی) وارهال که در ظاهر به تصاویر قوطی های سوپ کمپل و یا چهره ستارگانی چون مرلین مونرو آراسته شده بود، در معنا چیزی فراتر از هیچ نبود. چنان که دهه ای بعد از خلق این آثار وی آن را به "جوهر هیچ " خواند.
با این وجود، هیچ من آن هیچی که نقاشان غربی به آن رسیده بودند، نبود. این هیچ، هیچ امید و دوستی بود و نفی کسی و چیزی را دنبال نمی کرد.
مساله دیگری که دلبستگی مرا به این هیچ افزون کرد، اندام زیبا و متناسب آن بود. این اندام مثل اندام آدمی نرم و انعطاف پذیر بود و به آسانی در وضعیت های مختلف قرار می گرفت، به راحتی بر صندلی می نشست و یا بر میز تکیه می داد. اما از همه مهم تر سر آن بود که با "ه" دو چشم آغاز می شد. در نظر من چنان ترکیبی زیاد هم تصادفی نبود. به نظرم می آمد که بشری که این کلمه را ساخته، به قدرت فیزیکی آن آگاهی داشته است.
چنین بود که هیچ های زیادی ساختم. هنوز مدت زمانی از پیدایش هیچ های مجردم نگذشته بود که آن را با یاران قدیمی ام فرهاد و شاعر دمخور کردم و سپس هیچ را به درون قفس آوردم.
برای اثبات وجود هیچ و فرق بین بودن و نبودن آن، دو قفس مشابه ساختم یکی با "هیچ " و دیگری بی "هیچ ". این دو مجسمه هر دو " قفس هیچ " نام داشت اینجا بود که بیننده به راحتی می توانست بود و نبود هیچ را حس کند و آن را زیاد هم به هیچ نیانگارد.
اگر بتوان یکی از کارهای مرا مردمی خواند، باید از همین "هیچ" نام برد. مردم هیچ های مرا دوست داشتند و به راحتی با آن ارتباط برقرار می کردند. شعرای زیادی درباره هیچ شعر گفته بودند و زمانی که من هیچ ها را ساختم، شعرای دیگری هم به آن توجه کردند. حتا شاعر گمنامی از شهر کوچکی برایم قصیده ای درباره هیچ فرستاد و شاعر دیگری جزوه کوچکی را به عنوان "هیچ نامه" منتشر کرد.
با این وجود تملک هیچ های برنزی برای مردم عادی میسر نبود. چنین بود که به فکر ساختن هیچ های ارزان قیمت افتادم و قالب هایی برای هیچ های پلاستیکی در تعداد انبوه آماده کردم.
ایده آلم آن بود که هیچ هایم را در مغازه های عادی یا سوپرمارکت ها بفروشم و در نهایت رویای تاسیس "کارخانه هیچ سازی" و صدور آن را به همه دنیا در سر می پروراندم. آرزوی دیگرم آن بود که "هیچ" بزرگی برای کویر مرکزی بسازم، آن قدر بزرگ که از سی کیلومتری دیده شود.
همین هیچی که در ظاهر هیچی نیست، نه سال از عمر مرا به خود مشغول کرد. در این نه سال هیچ را در هر شکلی و در هر بعدی ساختم. هیچ های کوچک من برانگشت دست می نشست و بزرگترین شان کسی را به راحتی در دل خود جای می داد.
نه سال هیچ سازی، چنان عادتی در من بنا نهاده بود که ترکش می توانست موجب مرضم شود. از یک طرف می خواستم از آن کناره بگیرم و به امور دیگر بپردازم، از طرف دیگر نمی خواستم یکباره به طور ناگهانی به آن همدم دیرینه پشت کنم و آن را به دست فراموشی سپارم.
راه دیگر این بود که کار دیگری آغاز کنم، اما هیچ را هم از یاد نبرم. یکی از راه های عملی، استفاده از سایه هیچ به جای آن بود. پس بر آن شدم که سایه هیچ را بر دیوار بیاندازم و دیوار را به جای هیچ بسازم. همان روز سایه آخرین هیچی که ساخته بودم را بر دیوار انداختم و آن صحنه را بر وفق مراد یافتم.
سایه هیچ بر دیوار در تازه ای برویم گشود. این در تازه که رهگشایش خود هیچ بود، آن را یکسره از خاطر من نزدود. بدنه و اندامش هرچند از زندگی من رخت بربست، اما یادش در وجودم باقی ماند.
برای جاودانه کردن سایه هیچ برآن بودم که آن را چون لوحه ها، مجسمه های ایلامی و سومری جاودانه نمایم و بسان آن ها، شرح و وصف این یار قدیمی را بر پیکره خودش بنگارم.
البته چنین خطی بایستی جدا از همه خط ها و در مقام و مرتبت "هیچ" می بود، حتا اگر خواندنی نبود. به دنبال چنین خطی همه خط ها را مرور کردم و از میان آن ها حرف (الف) را انتخاب کردم و آن چیزی بیش از تیره ای "ا" مانند نبود. در بین همه حروف این تیره عمودی را جهانی تر از بقیه یافتم. حتا به یاد آوردم که بی سوادان و زندانیان هر گاه میلی به نوشتن و شمارش روزها کنند از وجود همین (ا) بهره می گیرند و این خط یادگاری است از سایه هیچ و از آن پس آن را به دیگر ابزار کارم چون قفل و قفس پیوستم.
* اين متن پيش تر در كتاب 'آتليه كبود' منتشر شده است.