عبدالفتاح شفیعیف
هجده سال پیش، روز نهم سپتامبر، تاجیکستان اعلام استقلال کرد. فرو ریختن امپراتوری سرخ به مثابه درهم ریختن مفهومهای متعددی بود. از جمله مفهوم "میهن" که دستخوش دگرگونیهایی شدهاست.
"اماندردی" ماههاست به فکر گیر آوردن روادید به ترکمنستان است. روادید برای ورود به زادبومش؛ به جایی که خون ناف خودش و بچه اش ریخته است؛ به جایی که والدانش زیر خاک آن برای همیشه خفته اند و خواهرانش روی خاک آن زندگی میکنند.
اماندردی یک مرد پنجاهسالۀ ترکمن است که سالهاست با شناسنامۀ غربی در دیار غربت به سر میبرد. با شناسنامۀ غربی، اما سیمایی ترکمنی. با سر و تن غربی، ولی خوی و خلق ترکمنی. هر بار در بارۀ کشور میزبانش که فعلاً شهروند آن است، صحبت میکند، عبارات "اینجا"، "اینها"، "این کشور"، "در فرهنگ اینها" را به کار میگیرد و همواره کار و عادات "اینها" را با "مردم ما"، "در ترکمنستان ما"، "در وطن ما" مقایسه میکند. "وطن" در زبان او مترادف "ترکمنستان" است، هرچند اشتیاق دیدار از میهنش اکنون آرمانگونه شده.
بر خلاف فرزند نوجوانش که در بارۀ ترکمنستان یکی دو نکته بیشتر نمیداند: این که ترکمنستان، کشوری است دوردست و والدانش از آنجا به وطن او آمدهاند. شاید هیچ تار دل این نوجوان برای ترکمنستان نلرزد، چون به آنجا احساس تعلق ندارد. آنجا وطن او نیست.
پس وطن چیست؟ وطن کجاست؟
کجاست مکانی که در ادبیات فارسی برایش بلبل ناله میکند و در ادبیات عرب شتر میگرید؟ آن جایی که از بطن مادر بیرون میآیی؟ آن حایی که راه رفتن را میآموزی؟ حرف زدن و خندیدن و گریستن را؟ صرف نظر از این که "آن جا" میتواند چیزی بیشتر از چهار سنگ و یک کوچه خاک نباشد؟ یا سرد و بیبرق باشد؟ یا گرم و بیآب باشد؟ یا ظلم و ستم و فساد و فسق و فجور و فریب فرمانروا باشد؟
این سطرها را دور از تاجیکستان، در یک کشور بیگانه مینویسم. در این اتاق اجاره به تلویزیون و رایانه دسترسی ندارم که سخنان پرمغزتری از مفهوم میهن پیاده کنم. تنها به خود میاندیشم که "میهن" کجاست. دفتری را ورق میزنم و چشمم به چند مسراع از شهباز ایرج افغانستانی می افتد که گفته:
جایی برای ترکِ گفتنها / خشم تفنگ و امتداد عشق / دزدیده این تعبیرها دیریست / از ذهن من مفهوم میهن را...
یعنی آیا همین گرفتاریهاست که به ما مجال درک مفهوم میهن را نمیدهد؟ آیا زندگی آسان و بیغم، با شرایط بهتر و خاطر جمع، با اطمینان به عدالت و رعایت حقوق، با تن پوشیده و شکم سیر، با برق و گاز و آب فراوان و پلیس و پزشک و فروشندۀ خندهرو که در دیار غربت میبینم، میتوانند ظواهری از مفهوم "میهن" باشند؟ یا خود "خاک وطن از تخت سلیمان بهتر؟"
آیا به راستی خاک وطن از تخت سلیمان بهتر است؟
در تاجیکستان رویکرد نسل جوان به مفهوم "میهندوستی" از نسل بزرگسال کمی فرق میکند. به نظر میرسد این مفهوم برای نسل جوانی که از کوزۀ ایدئولوژی شوروی آب ننوشیدهاند، کمتر مقدس است.
بزرگسالان غالباً هنوز هم "اس اس اس ار" (اتحاد شوروی) را وطن خود میدانند. نه تنها به خاطر آن که با مدح و ثنای شوروی بزرگ شده اند و شبهای دراز را سر کتابهای مارکس و انگلس و لنین روز کرده اند. بلکه عمدتاً به خاطر آن که در زمان شوروی زندگی سادهتر و بیغمتری داشتهاند.
نسل شوروی هنوز قادر نیست درک کند که چرا باید برای تحصیل علم و استفاده از خدمات پزشکی پول داد؛ آن هم پولی که دستمزد یا حقوق بازنشستگی کفافش را نمیدهد.
اما اکنون به نظر میرسد که شعار "گدا باش و در وطن خود باش" کمتر طرفدار دارد؛ چه در میان بزرگسالان که سلطۀ بیگانگان را بر استقلال کشور فقیرشان ترجیح میدهند و چه در بین نسل جوان که دیگر مانند پدر و مادرهای خود در دیگ داغ ایدئولوژی نمیجوشند. برای نسل جوان که واژۀ "اس اس اس ار" را از صحبتهای حسرتآمیز بزرگترها شندیدهاند، "وطن" به معنای همین گسترۀ سیاسی امروز است که روی نقشه با نام "تاجیکستان" مشخص شده. اما علاقۀ نوجوانان به این محدودۀ سیاسی ظاهراً کمرنگتر از علاقۀ اجدادشان به شوروی است.
افزون بر این، شمار معدودی هم هستند که علوم انسانی خواندهاند یا به این نوع علوم رغبت زیادی دارند و برای زبان پارسی ارزش فراوانی قایلند و این زبان را شاخص حد و حدود میهن خود میدانند؛ یعنی معتقدند، هر جا که زبان پارسی رایج است، پارهای از وطن آنهاست.
عدهای هم برای وطنشان نامی قایل نیستند و این مفهوم را وابسته به یک تعداد عوامل میدانند.
وطن، یعنی شرایط خوب زندگی
این عده از هموطننانم میگویند که اگر در آمریکا یا اروپا یا آفریقا یا حتا در سیارۀ بهرام تنها نباشی، خانوادهات پهلویت باشد، دوستان و آشنایان داشته باشی، دیگر چه نیاز است به سر دادن نالههای شبهنگام در حسرت دیدار دوشنبه و کابل و تهران؟ چه کسی دوست دارد که در سرمای زمهریر دوشنبه، بدون برق و گاز، سنگ "وطن" را به سینه بکوبد؟ یا ضرب تازیانههای شبه نظامیان در کوچههای تهران را یک امر معمولی پندارد؟ یا از انفجار بمبی در کابل بیم نداشته باشد؟
با این حال، مهری که مثلاً یک تاجیک تاجیکستان به زادبومش دارد، پس از سالها زندگی در لندن هم نسبت به بریتانیا بروز نمیکند. پس تنها شرایط زندگی نیست که وطن را برای ما تعیین میکند.
اما پرسش همانا باقی است. بلاخره، وطن جایی است که در آن زاده و بزرگ شدهای یا جایی است که در آن زندگیات بر وفق مرادت میچرخد؟ وطن کجاست؟
*جمهوری تاجیکستان روز نهم سپتامبر سال ۱۹۹۱ از اتحاد شوروی اعلام استقلال کرد.







نظر شما
نمی دونم این پست رو کی نوشتی اما امروز که من حال حس و حال وطن کرده ام در این خاک ژرمن ها به گمانم می رسد وطن فراتر از محل زندگی فعلی و حتی زادگاه است! وطن خاطرات و تاریخ تو و نیاکان توست! وطن جایی است که زادگاه و قبر پدربزرگت هست، وطن فراتر از حتی زبان هست، و به همین دلیل نمیتوان با تغییر مکان زندگی وطن را تغییر داد.
من هم مانند جناب بهزاد آریا وطن را ایران می دانم و ایران را فرای مرزهای ایران امروز. ایرانی کسی است که به زبان -و مهم تر از آن- فرهنگ ایرانی و پارسی عشق می ورزد. تاجیک ها و افغانی ها هم به اندازه ما ایرانی ها، ایرانی هستند و صاحب ایران. همانطور که من به سرزمین انها عشق می ورزم و خود را اهل آنجا می دانم. و هر چند که هرگز آنجا نبوده ام، می دانم که آنجا غریب نیستم.
کورش ایران را نه از یک نژاد و دین و طایفه قرار داد. او ایران را از یک فرهنگ و عشق مشترک بنا نهاد. ایران آنجاست که نوروز را جشن می گیرند و آنجاست که به فارسی شعر می خوانند. ایران وطن همه ماست.
من خاک کابل به باغ لندن ندهم باغ بابر به کاون گاردن ندهم
برای من وطن جایی است که بتوانی "بودن" حس کنی.
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کانرا نام نیست
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن سبوی غم بشكن می به جام مینا كن
کشور جایست که در آن آرام بود.
نتوان مرد به خواری که من این جا زادم. سعدی
ایران افغانستا سمرقند بخارا و تاجیکستان همه و طن هر ایرانی یا تاجیک است
ولی تاجیکستان جان وطن و دل وطن است همچنان جان جان من است.
و طن! عشق تو افتخارم -------- و طن! در رهت جان نثارم
وطن خاک پاکت بهشتم ------------- وطن گلخنت لاله زارم
به من هر کجايی که باشم ----------- تويی جانفزا ای ديارم
وطن عاشقم بر شکوهت -------- به از د ُر بود سنگ کوهت
وطن قلب من هستيی من --------- بود رگ رگم پُر زخونت
ز تو همچو گل بشکفد دل ----------- اگر در خزان يا بهارم
و طن عشق تو افتخارم ---------- وطن در رهت جان نثارم
همه شهرایران وطن ماست ولی دل وطن همه پارسیگویان یا همه ایرانیان تاجیکستان است
اینها بخش برجسته ایران است افزون بر ایران کنونی از دید فردوسی گرامی و همه اش وطن هر تاجیک است
وز آباد و ویران و هر بوم و بر / که فرمود کیخسرو دادگر
از ایران بکوه اندر آید نخست / در غرچگان از بر بوم بُست
دگر تالقان شهرتا فاریاب / همیدون در بلخ تا اندراب
دگر پنجهیز و در بامیان / سر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزکانان فرخنده جای / نهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا دربدخشان / همینست ازین پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زم / که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمز ویسه گِرد / بخارا و شهری که هستش بگِرد
همیدون برو تا در سغد نیز / نجوید کس آن پادشاهی بنیز
وزان سو که شد رستم گرد سوز / سپارم بدو کشور نیمروز
زکوه و ز هامون بخوانم سپاه / سوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان / نداریم تاریک ازین پس روان
زکشمیر وز کابل و قندهار / شما را بود آن همه زین شمار
وطن جاییست که آزاری نباشد
کسی را با کسی کاری نباشد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد، وطن آنجاست که دل می سپاری و آرام می شوی ! این زمین نیست که به ما جان می دهد، ما هستیم که به خاک روح می دهیم و آنرا مفهوم می بخشیم . . .